بهارکودکی | ||
|
فسقلی عینکش را پرت کرد و گفت:((از حالا عینک بی عینک!دیگر عینک نمی خواهم!)) عینکه افتاد کنار سطل آشغال،زد زیر گریه. سطل آشغال پرسید (چرا گریه می کنی؟)) عینک با گریه گفت:((چون صاحبم مرا دور انداخته!)) سطل آشغال گفت:((چه خوب!پس بفرما توی شکم من!))و درش را باز کرد. عینکه داد زد:(( وای چه بوی بدی!)) بعد هم فکری کرد و با خودش گفت:((چرا قاطی آشغال ها بشوم؟من که هنوز سالمم.شیشه ام نشکسته،دسته ام کج نشده.فقط فسقلی مرا نمی خواهد.خب نخواهد!من هم از این جا می روم.)) شب شد فسقلی خواست که مشقش را بنویسد،او همه جا را دنبال عینکش گشت اما پیدا نکرد.حالا اگر گفتی عینکه کجا بود؟او خوش حال و سرحال،این طرف و آن طرف می گشت.دیگر هم دلش نمی خواست پیش فسقلی برگردد. بیچاره فسقلی! نظرات شما عزیزان: |
|
[قالب وبلاگ : سیب تم] [Weblog Themes By : SibTheme.com] |